X

ترمه بانوی ایران

خاطرات ترمه طلای مامان و بابا

وان یکاد

نوشته شده در دوشنبه 20 آبان 1392ساعت 18:30 توسط yasaman heidari

سلام عزیزدل مامان ببخش که یه مدت نبودم اما خودت که میدونی همه خاطراتتو توی دفتر برات مینویسم

گلم برات از این روزات بگم اول اینکه راه افتادنت خیلی طول کشید بیشتر دوست داری چهار دستو و پا بری اما الان چند روزی میشه که به صورت مستقل خودت بلند میشی و میگی علییییی یعنی یا علی و چند قدمی بر میداری اگه بدونی چقدر عاشق علیییی گفتنتم یعنی باورت نمیشه کوچیکترین کارو و حرفمون رو تکرار میکنی جای هیچگونه بی ادبی برامون نمیذاریچشمک

دیگه جونم برات بگه دندونات هم که دوتا بالا دوتا پایین و اکنون سورپرایزخندونکدندانهای کرسی دوتا بالایی و پایین سمت چپ یعنی هنوز بغلیهای جلوییات در نیومده رفتی سراغ کرسی کلا عشقم خاص و متفاوتی قربونت برم

اهان از کارگاه مادر و کودکت بگم برات چند وقت پیش ثبت نامت کردم توی مرکز بادبادک خیلی خوش گذشت بهت کلی اونجا بازی میکردیم ورق پاره میکردیم و ماست بازی و اب بازی اما دیدم یه کوچولو داری شلخته میشی و هروقت ماست میبینی انگشت میکنی توش گفتم بذار یکم بزرگتر بشی که راه بری اخه کلاس بزرگترا اموزشی تره بعد دوباره ببرمت البته یک ترم رو کامل رفتی راستی اسم معلمت نازنین جون بود و اسم دوستات نسا -احسان-ارش-ارین و اهورا

راستی عشقم یه اتفاق خیلی وحشتناک دیروز توی فشم داشت برات میوفتاد که به لطف خدا خطر از بیخ گوشمون گذشت خدا خیلی خیلی بهمون رحم کردبی حوصله

از تولدت بگم برات

توی ماه رمضون بود و ما فامیل رو دعوت کردیم توی لواسون برای افطار و به کسی نگفتیم که تولد تو هم هست که کسی زحمت نیوفته کادو بیاره اما همه انگار خبر داشتن و کلی مارو خجالت زده کردن چون تولدت با بابا 9 روز فرقشه من برای اینکه بابارو سورپرایز کنم یه کیک بزرگ دو طبقه که طبقه رویی بزرگونه و مخصوص بابا و طبقه پایین بچگونه و مخصوص شما گرفتم و یهو اوردم با شمع و فشفشه وسط مهمونی برای بابا اصلا باورش نمیشد هی میگفت 9 روز مونده خلاصه اینکه بابایی رو کلی سورپرایز کردم و توهم کلی هدیه خوشگل گرفتی و برخلاف همه نی نی ها که تولد یک سالگیشون کلی بدقلقی میکنن تو مثل یه پرنسس خندون و باشخصیت بودی نفسم

عزیزدلم نفسم عشقم سعی میکنم دیگه زود به زود بیام وبرات بنویسم

خودت میدونی که چقدر دوست دارم از خدا ممنونم که شمارو دارم امیدوارم خدا برای هم حفظمون کنه سه تاییمون رو

امین

نوشته شده در يکشنبه 18 آبان 1393ساعت 2:05 توسط yasaman heidari |
سلام دوستای عزیزم دلم خیلی براتون تنگ شده حتما حتما همین روزا میام با عکسهای جدید ممنون از همتون که به یادمون بودید
نوشته شده در يکشنبه 28 ارديبهشت 1393ساعت 15:09 توسط yasaman heidari |

سلام عشق مامان

دیگه چیز زیادی از سال 1392 باقی نمونده هم خوشحالم هم ناراحت خوشحالم که قراره بهار بیاد و یه سال خیلی خوب رو در کنار تو و بابایی شروع کنم و ناراحتم چون امسال یکی از بهترین سالهای زندگیم بود امسال خدا بهترین هدیه زندگیمون که تو باشی رو بهمون داد گل مامان تو همه ی زندگی ما هستی از خدا میخوام که هر سال برامون از سال قبل بهتر باشه و سالیان سال در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنیم

امین

دوست دارم نفسم

شکوفه

نوشته شده در يکشنبه 25 اسفند 1392ساعت 13:38 توسط yasaman heidari |

الهی به قربونت برم خاله ریزه

7ونیم

 

7ونیم

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند 1392ساعت 13:47 توسط yasaman heidari |

حدود دو هفته ی پیش بود که رفتیم کیش به همراه عمو حامد اینا البته اونها یک روز زودتر رفتن و یک روزم زودتر برگشتن

اما همون مقدارم که باهم بودیم حسابی بهمون خوش گذشت

بریم سراغ عکسها

 ترمه خانوم به همراه کیشا

کیشا

 

ترمه و محمد علی در فست فود منتظر پیتزززززززا

پیتزا

 

اینم از عکسامون توی هتل

هتل

 

هتل

 

هتل

 

هتل

 

هتل

 

روز اخرم رفتیم قایق موتوری سوار شدیم و حسابی بهمون خوش گذشت

قایق

 

بابا جان پس غذای من چی شد الان دیگه قاشق رو میخورماااااااااا

قاشق

 

نخیر انگار خبری نیست

قاشق

 

اینم از خانواده ی ما در کنار عمو حامدینا

عمو

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند 1392ساعت 13:45 توسط yasaman heidari |

عزیزم هر وقت این عکستو میبینم یاد دایی سعید می افتم(دایی خودم)به نظر خودت شبیه نیستی؟

شباهت

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند 1392ساعت 13:33 توسط yasaman heidari |

با سلام و معذرت از همه ی دوستانی که این مدت بهمون سر میزدن و من فرصت گذاشتن پست جدید رو نمیکردم

شرمنده اصلا انگار طلسم شده بود اما انگار طلسم شکست حالا تا ترمه بیدار نشده سریع میرم سراغ عکسها

با اجازه

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند 1392ساعت 13:30 توسط yasaman heidari |

عشق من امروز7 ماهو و 7 روزه شدی

مبارکت باشه نفسم

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

امیدوارم 70000000000000000000000000ماهو7000000000000000000000000000000000000روزه بشی نفسم

زودی میام با عکسهای کیش

نوشته شده در يکشنبه 27 بهمن 1392ساعت 14:15 توسط yasaman heidari |

عکسهائی که میبینید بابام از ترمه گرفته با دوربین Sony-nex 5

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 4 بهمن 1392ساعت 18:02 توسط yasaman heidari |

سلام گل مامان قلب عزیزدلم ببخش که یکم دیر به فکر وبلاگ درست کردن برات افتادم اخه میدونی تمام خاطراتتو تا امروز توی دفتر واست نوشتم اما دیشب یهو به این فکر افتادم که اینجوری بهتره چون میتونم عکسهای خوشگلتم بذارم 

مامان جونم الان تو 1ماهو 3روزته تو این مدت خدارو شکر همه چیز خوب بوده تو هم دختر خوبی بودی البته بجز شبهاچشمک که نمیذاری بخوابیمهیپنوتیزم

اما اینو بدون که تو هرجوری باشی من و بابا حمزه عاشقتیم و خیلی خیلی دوست داریم                                                                                                                 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 23 دی 1392ساعت 15:56 توسط yasaman heidari |

این اولین عکسی که ازت داریم عزیزم عکس وقتی که تو دلم بودی

ترمه

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 23 دی 1392ساعت 15:47 توسط yasaman heidari |

عزیزدلم این تیتیش خوشگلی که تنته مامان نسرین خیلی سال پیش خریده بود قرار بود بچه ی هرکدوممون که دختر شد لباس مال اون بشه شانس ما خدا به خاله نرگس پسر داد و ما برنده شدیم

هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا

 

لباس

 

اخ جونم چه تیتیشه نازی دارم

لباس

نوشته شده در دوشنبه 23 دی 1392ساعت 13:47 توسط yasaman heidari |

عزیزدل مامان دیروز رفتیم و واکسن 6 ماهگیتو زدی خداروشکر رففففففففففففت تا یک سالگی الهی مامان قربونت بره عشقم هرکدوم از سوزن هارو که میزد یه جیغ میزدی بعدشم یه گریه ی سوزناکی کردی که دل سنگ رو اب میکرد

برخلاف همیشه که اصلا پادرد نمیگرفتی ایندفعه انگار خیلی اذیت شدی اخه تا الان که 24 ساعت از واکسنت گذشته پای چپت رو که هپاتیت بود رو همینجور خم نگه داشتی تا دستم به پات میخوره گریه میکنی تازه از دیروز تا حالا هنوز تب داری گل مامان زود خوب شو که من طاقت ناراحتیتو ندارم نفسم

الهی مادر به قربونت بره که با اینکه تب داری بازم میخندی

ترمه

 

بمیرم واسه ی اون پات مامانی

ترمه

نوشته شده در دوشنبه 23 دی 1392ساعت 13:14 توسط yasaman heidari |

ترمه

 

 این عکسم به مناسبت کریسمس و سال نو میلادی

ما

 

ترمه

نوشته شده در جمعه 20 دی 1392ساعت 11:55 توسط yasaman heidari |

چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ترمه

 

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

ترمه

نوشته شده در پنجشنبه 19 دی 1392ساعت 17:56 توسط yasaman heidari |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد